المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
83
مروج الذهب ( فارسى )
حنفيه همان مهدى است و زمين را كه از شر و ستم پر شده ، از عدالت پر مىكند . زبير بن به كار در كتاب ( انساب قريش ) ضمن انساب خاندان ابو طالب به نقل از او گويد : عمويم به من گفت كه كثير اشعارى گفته بود كه ضمن آن ، از ابن - حنفيه رضى الله عنه ياد كرده بود ، كه آغاز آن چنين است : « مهدى هم اوست و كعب كه از روزگار سلف برادر احبار بوده ، بما خبر داده است . چشم من روشن شد كه امين خدا مرا خواند و با ملاطفت سؤال كرد ، مرا به نيكى ياد كرد و از فرزندانم و احوالم پرسيد » و هم كثير در بارهء ابن حنفيه گويد : « بدانيد كه امامان از قريشند و اولياى حق چهار كسند ، على و سه تن فرزندان او كه اسباطند و كارشان نهان نيست يك سبط ، سبط ايمان و نكوئى است و سبط ديگر در كربلا نهان شده است و سبط ديگر را چشم نمىبيند تا سپاهى را براند كه پرچم پيشاپيش آنست ، اكنون تا مدتى ديده نميشود در رضوى غايب است و نزد او آب و عسل هست . » سيد حميرى كه او نيز كيسانى بود ، در بارهء محمد حنفيه گويد : « به وصى بگو جانم فدايت ، اقامت در اين كوه را طول دادى و هفتاد سال غيبت تو براى گروه دوستان تو كه خليفه و امامت ناميدهاند و در راه تو با همهء مردم دشمنى كردهاند ، مايهء ضرر شده است ، پسر خوله نمرده است و استخوان او در زمين نهان نشده است ، در انتهاى درهء رضوى و فرشتگان با او سخن ميكنند . » . و هم سيد در بارهء ابن حنفيه گويد : « اى درهء رضوى چرا آنكه در تو هست و ما از شوق او قرين جنون شدهايم ، ديده نمىشود ؟ و اى پسر پيمبر ! كه زندهاى و روزى ميخورى ، انتظار تا كجا و تا چند و تا چه وقت ؟ » سيد اشعار فراوان دارد كه در اين كتاب فرصت نقل آن نيست . بطوريكه از ابو العباس بن عمار شنيدهايم : على بن محمد بن سليمان نوفلى ، در كتاب الاخبار ، بنقل از جعفر بن محمد نوفلى ، از اسماعيل ساحر ، كه راوى اشعار سيد حميرى بود ،